السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )

39

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )

2 . وجود به هيچ‌يك از اوصاف و احكام ماهيت مانند كليّت و جزئيت و جنسيت و نوعيّت و فصليّت ، جوهريّت و عرضيت خاصّه و عامّه و كمّيت و كيفيت و ساير مقولات عرضى متصف نمىشود ، زيرا همهء اين احكام بر ماهيت از جهت صدق و انطباق آن بر اشياء طارى مىگردد ، همچون صدق و انطباق انسان بر زيد و عمرو و ديگر افراد ، و يا از جهت اندراج شىء تحت يك ماهيت ، چنان‌كه افراد ، تحت انواع و انواع تحت اجناس مندرج مىگردد ، اما وجود كه ذاتاً حقيقتى عينى است كه نه بر چيزى قابل انطباق است و نه قابل اندراج تحت چيزى ، طبعاً نه قابل صدق است و نه قابل حمل . البته مفهوم وجود ، مانند مفاهيم ديگر ، قابل صدق و اشتراك است . از اين‌جا معلوم مىشود كه « وجود » مساوق شخصيت « 1 » است و نيز روشن مىگردد كه « وجود » مثل و مانند ندارد ، زيرا همانند هر چيز آن است كه در ماهيت نوع با آن چيز

--> ( 1 ) . مساوقه در اصطلاح اهل حكمت و كلام عبارت است از مساوات و اتّحاد دو چيز در مفهوم و يا اختلاف درمفهوم و اتحاد در مصداق . در مسائل وجود ، مساوقهء وجود با شخصيّت و يا شيئيّت مطرح است و اين از اهمّ مسائل مكتب اصالت وجود است و مقصود از آن ، اين است كه تخصّص يا استقلال و تمايز و هويت خاص داشتن ، مربوط به ماهيت شىء نيست ، بلكه برخاسته از وجود خاص آن است . مساوقهء وجود با شيئيت نيز بدان معنى است كه بر ماهيت ، شىء اطلاق نتوان كرد مگر آن‌گاه كه وجود بر آن عارض شده باشد . خلاصهء سخن اين‌كه : شخصيّت و شيئيت با اختلاف مفهومى كه با وجود دارند از جهت مصداق همان وجودند و مصداق آنها وجود است و ماهيت در اين زمينه نقشى ندارد